آوا آوا ، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

آوا خانم نازنازی

برف

  بر لحاف فلک افتاده شکاف     پنبه می بارد از این کهنه لحاف بر خلاف سالهای قبل انگار امسال زمستون 7 ماهه اومده. من تا حالاندیده بودم که تو پاییز برف بیاد اونم اول آذر . امروز صیح که بیدار شدیم دیدم برف همه جا رو سفید کرده . نشد آوا رو ببریم بیرون آخه هی می بارید و خیلی سرد بود.  خیلی حال می ده آخه یه 20 سانتی برف نشسته و احتمالا فردا یخبندونه و من قصد دارم به همین بهانه نرم سر کار. فردا هم میان ترم دارم خدا کنه کلاس تشکیل نشه!!! ...
4 آذر 1390

عید قربون

عید قربون رفته بودیم خونه مادر بزرگ پدر جون. اونا هر سال قربونی می کنن. اینم عکس دخملم با آقا ببعی. طفلکی گوسفنده!!!! البته ما موقع قربونی رفتیم تو خونه . آخه دل دیدنشو نداشتم! خیلی هوا سرد بود. یخ کردیم. اینم آوا و ببعی. ببعی بیچاره از سرما به خودش می لرزید. البته    نمی دونم شایدم از ترس بود. راستی آوا جونم اون کلاه رو با یه شال گردن پروانه جون برات بافته. سوییشرتت رو هم مریم جون از مشهد برات سوغاتی خریده. دست دوتاشون درد نکنه. امان از دست تو کوچولو که نمی ذاری کلاه 10 دقیقه رو سرت بمونه . فورا برش میداری. مامان قربون شیطونیات بشه!!!     ...
25 آبان 1390

عروسی خاله ویسنا

اینم عکس آوا خانم عروسی خاله ویسنا همکار مامان. باید بگم که دخترم خیلی خانم بود و اصلا من و پدرش رو اذیت نکرد. خیلی هم رقصید و خوش گذروند!!! بوس برای دختر ناز نازیم. ...
25 آبان 1390

این روزهای ما

کوچولوی مامان . این روزها خیلی سرم شلوغه. صبح ها سر کار و بعد از ظهر ها دانشگاه... کمتر فرصت می کنم به وبلاگت سر بزنم و برات بنویسم. ترجیح می دم بیشتر از فرصت استفاده کنم و با تو باشم تا پشت کامپیوتر. روز به روز داری بزرگتر میشی و من از داشتن تو بیشتر خدا رو شکر می کنم. -حالا دیگه کاملا متوجه همه حرفها میشی. و خوب هم در مقابل حرفهای آدم عکس العمل نشون میدی. وقتی می گم آوا جون در یخچالو ببند می دویی میبندی. راستی شیطنت جدیدت اینه که در یخچالو باز می کنی و میری توش میشینی. کلی برای خودت حال میکنی از این کار!!!!!! چون گوشه های میز پذیرایی تیز بود چپونده بودمش بین دیوار و مبل. شیرین کاری جدیدت اینه که میری روش وای میستی و وسایل روی اپن ...
15 آبان 1390

روز کودک مبارک

عشق کوچولوی من روز کودک رو به تو و همه کودکان این مرز و بوم تبریک می گم. امیدوارم زندگی همتون غرق شادی و نشاط باشه .           نازک من ، می خواستم به مناسبت روز کودک ببرمت پارک و بعد هم بریم اسباب بازی فروشی و به مناسبت امروز برات یه هدیه بخرم . اما... از آنجایی که اینجانب یه مامان گرفتار هستم ، یکی دو ساعت بعد از این تصمیم یادم اومد که بنده بعد از ظهر کلاس دارم و متاسفانه تو باید بازم پیش مادر جون بمونی. کوچولوی من متاسفم برای این موضوع و خوشحالم که هنوز یه سالته و متوجه نمی شی که مامان نمیتونه ببردت پارک. اما قول می دم دارم میام خونه یه هدیه خوب برات بخرم و جبران کنم.   ...
16 مهر 1390

شیطنتهای آوا خانم

امان از دست شیطونیهای تو خانم کوچولو ! روز به روز  به تعداد شیطونیهات اضافه میشه و هر روز یک کار خطرناک جدید یاد              می گیری!!!!       از رو مبل بالا رفتن رو که مدتی هست بلد بودی از دو روز پیش یاد گرفتی می ری بالای مبل و سعی می کنی  لاله های شمعدونارو ورداری و یا روی دسته مبل سر پا بایستی!   نرده جلوی تختت رو در آوردم . برای خودت با هزار زور و بلا از تخت میری بالا و هی   بپر بپر می کنی !!     وقتی من یا پدر داریم با کامپیوتر کار می کنیم  یواشکی میای دکمشو می زنی و...
12 مهر 1390

روز دختر

سلام دختر نازم سلام عزیز دلم. چقدر خوشحالم که تو رو دارم و امروز می تونم بهت تبریک بگم. روز دختر مبارکت باشه نازنینم.                ...
7 مهر 1390

دوستت دارم

الهی مامان قربونت بشه که اینقدر شیرینی. من تو حال نشستم دارم وبلاگتو چک می کنم و پدر هم تو اتاقه. یه تل پارچه ای از یکی از لباسات که تو اسباب بازیهات بود رو پیدا کردی و آوردی پیشم و با ا د ب د دو دو حالیم کردی که بذارم سرت . وقتی گذاشتم سرت کلی ذوق کردی . تا گفتم چه خوشگل شدی برو پدری هم تو رو ببینه کلی ذوق کردی و در حالی که کلتو تکون میدادی بدو بدو رفتی تو اتاق پیش پدرت و اونم کلی قربون صدقت رفت. نمی دونی که وقتی یه کاری می کنی و تشویقت می کنیم یا مثل همچین وقتهایی که ازت تعریف می کنیم چقدر ذوق می کنی و با رضایت می خندی. و نمی دونی که چقدر تو این لحظه من بیشتر عاشقت میشم.          ...
1 مهر 1390